تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق...

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.


و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.


و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ.

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.


و به آنان گفتم:

هر که در حافظه ی چوب ببنید باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهدماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه.


زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم:

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر میداند ، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 11:7  توسط علیرضا رعنا  | 
پائيز يعني پايان يك شروع تازه، يعني آغاز يك سفر، يعني كوچ!!!!

 

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

  ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

    روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

     همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

        همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

           کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

               دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

                  در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

                    سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

                        روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

                           در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

                             همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

                                  مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1:36  توسط علیرضا رعنا  | 

 

بی تو دلم می‌گیرد
و با خودم می‌گویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
اما نمی‌گفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من می‌شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
درست مثل همین روزها

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 16:38  توسط علیرضا رعنا  | 

شهریار

   استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار) در سال ۱۲۸۵ هجري شمس در سال ۱۲۸۵ هجري شمسي در روستاي خشگناب در بخش قره چمن آذربايجان متولد شد. پدرش حاجي مير آقا خشگنابي و از وکلاي مبارز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بود.

   او در اوايل شاعري بهجت تخلص ميکرد و بعداْ دوباره با فال حافظ تخلص خواست که دوبيت شاهد از ديوان آمد و خواجه تخلص او را شهريار تعيين کرد. او تحصيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تبريز و دارالفنون تهران گذراند و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصيل کرد و به مدارج بالايي دست يافت ولي در سالها آخر تحصيل اين رشته دست تقدير او را به دام عشقي نافرجام گرفتار ساخت و اين ناکامي موهبتي بود الهي؛ که در آتش درون وسوز و التهاب شاعر را شعله ور ساخت و تحولات دروني او را به اوج معنوي ويژه اي کشانيد تا جايي که از بند علائق رست و در سلک صاحبدلان درآمد و سروده هايش رنگ و بوي ديگر يافت و شاعر در آغازين دوران جواني به وجهي نيک از عهد اين آزمون درد و رنج برآمد و برپايه هنري اش به سرحد کمال معنوي رسيد. غالب غزلهاي سوزناک او که به ذائقه عموم خوش آيند است. اين عشق مجاز است که در قصيده زفاف شاعر که شب عروسي معشوقه هم هست؛ با يک قوس صعودي اوج گرفته؛ به عشق عرفاني و الهي تبديل ميشود. ولي به قول خودش اين عشق مجاز به حالت سکرات بوده و حسن طبيعت هم مدتها به همان صورت اولي براي او تجلي کرده و شهريار هم بازبان اولي با او صحبت کرده است.
   اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگي شهريار در خلال اشعارش خوانده ميشود و هر نوع تفسير و تعبيري که در آن اشعار بشود به افسانه زندگي او نزديک است. عشقهاي عارفانه شهريار را ميتوان در خلال غزلهاي انتظار؛ جمع وتفريق؛ وحشي شکار؛ يوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ وناي شبان و اشک مريم: دو مرغ بهشتي....... و خيلي آثار ديگر مشاهده کرد. محروميت وناکاميهاي شهريار در غزلهاي گوهرفروش: ناکاميها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوي شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بيان شده است. خيلي از خاطرات تلخ و شيرين او در هذيان دل: حيدربابا: مومياي و افسانه شب به نظر ميرسد.
   استاد شهريار سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگي شاعرانه پربار و افتخار در ۲۷ شهريور ماه ۱۳۶۷ به ملکوت اعلي پيوست و پيکرش در مقبره الشعراي تبريز که مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار است به خاک سپرده شد.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 19:26  توسط علیرضا رعنا  | 

عینک ِ بدبینی را

از روی چشمم برداشته ام ،

عینک ِ نمی دانم چی چی بینی (!!!)

زده ام !!

صدای جیرینگ جیرینگ ِ پول خُردها را

ته ِ جیبم

دوست دارم !

اصلاً هم مهم نیست

که جیبم سوراخ است ! ،

و احتمالاً دلخوشی هایم

یکی یکی از جیبم

پایین می افتند !

انجماد  ِ لبخند

روی صورت ِ پُر لک و پیس ِ ماه را

-که انگار شادی روی صورتش ماسیده-

دوست دارم !

تازگی ها

وقتی خوشحال می شوم

شَقیقه هایم تیر می کشند !!!

چه ربطی به شقیقه دارد ؟!؟!؟؟؟

راستی نگفتی !

عینک ِ جدیدم

به صورتم می آید ؟!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 15:36  توسط علیرضا رعنا  | 

از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش...

سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 12:58  توسط علیرضا رعنا  | 


هر كودكی كه بدنیا می آید این نوید را می دهد كه خدا هنوز از انسان نا امید نیست...

                                                                                       قدمت مبارک گلم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 13:19  توسط علیرضا رعنا  | 

   بشربه خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است.

پس بیایین به هر چیزی زود عادت نکنیم!؟


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 13:55  توسط علیرضا رعنا  | 

شيعيان ديگر هواي نينوا دارند حسين (ع)                روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)
از حريم کعبه جدش به اشکي شست دست         مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
ميبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظيم                     بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
پيش روراه ديار نيستي کافيش نيست                 اشک و آه عالمي هم در قفا دارد حسين
بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب            کس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند                 تا بجائي که کفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب                    ورنه اين بي‌حرمتيها کي روا دارد حسين
سروران،‌پروانگان شمع رخسارش ولي          چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
سر به تاج زين نهاده راه‌پيماي عراق                  مي‌نمايد خود که عهدي با خدا دارد حسين
او وفاي عهد را با سر کند سودا ولي                     خون به دل از کوفيان بي‌وفا دارد حسين
دشمنانش بي‌امان و دوستانش بي‌وفا              با کدامين سر کند مشکل دو تا دارد حسين
سيرت آل علي با سرنوشت کربلاست                  هر زمان از ما يکي صورت نما دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي‌کند                  عزت و آزادگي بين تا کجا دارد حسين
دشمنش هم آب مي‌بندد به روي اهل بيت           داوري بين با چه قومي بي‌حيا دارد حسين
بعدازاينش صحنه‌هاو پرده‌هااشکست وخون         دل تماشا کن چه رنگين سينما دارد حسين
سازعشق است وبه دل هرزخم پيکان زخمه‌ئ          گوش کن عالم پراز شور و نواداردحسين
دست آخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز                     با دم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين
شمر گويد گوش کردم تا چه خواهد از خدا             جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار              کاندرين گوشه عزايي بي‌ريا داردحسين

                                                        

                                               شعر از استاد شهریار


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:30  توسط علیرضا رعنا  | 

    بیشتر افسردگی ها و پریشانی ها ناشی از دشواری ها و محرومیت های

مادی و عاطفی است .درویش که جز حق نمی خواهد همیشه خرسند است 

یاحق،

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

الهـی منعـمم گـــردان به درویشــی و خـرسـندی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:1  توسط علیرضا رعنا  | 
شكسپیر :

اگر کسی را دوست داری رهایش کن!
              سوی تو برگشت از آن توست،
                  و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده!!؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:11  توسط علیرضا رعنا  | 

کنار دریا ، با آب همزبان بودم

میان توده رنگین گوش ماهی ها،

ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم!

به ماسه ها ، به صدف ها ، حباب ها ، کف ها

به ماهیان و مرغابیان چنان مجذوب ،

که راست گفتی ، بیرون از این جهان بودم.

نهیب زد دریا ،

که : - مرد !

     این همه در پیچ و تاب آب  مگرد!

چنین در بن خس و خاشاک هرزه پوی ،  مپوی

مرا در آینه  آسمان تماشا کن !

دری به روی خود از سوی آسمان  واکن !

دهان باز زمین در پی تو می گردد !

از آنچه برتو نوشته ست ، دیده دریا کن !

زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !

بگرد و خود رادر آن کرانه پیدا کن !

                                                   فریدون مشیری

                                                از کتاب مروارید مهر

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:42  توسط علیرضا رعنا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:1  توسط علیرضا رعنا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:26  توسط علیرضا رعنا  | 
...

دنیارا همانطور که هست بپذیرید و نخواهید که حتما مطابق میل شما باشد. (تریسی)

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:51  توسط علیرضا رعنا  | 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:53  توسط علیرضا رعنا  | 

سلام دوستان ،امروز می خواهم مطلبی که سرورم و دوست عزیزم جناب آقای سعادتمندی در قسمت نظرات لطف کرده بوده اندرا، برایتان بنویسم.آخه حیفه همچین پیام مهمی دور از دیدمان باشد.

آخرين منزلگاه ما کجاست؟

در نهايت چه خواهيم شد؟
خداوند متعال در قرآن وعده بهشتی جاودان را می دهد.
بهشتی که در آن جوی ها و نهرهای فراوانی جاريست؛ بهشتی که درختانش بر همه جا سايه افکنده؛ بهشتی که در آن قصرهايي از طلا و نقره قرار دارد؛ بهشتی که در آن حوريان و کنيزان بسيارزيبایی وجود دارند؛بهشتی که در آن بر تختها تکيه مي زنند و با يکديگر به سلام و احوال پرسی می پردازند؛ بهشتی که در آن هيچ رنج و عذابي نيست.هيچ رنج وعذابي ؟آفتاب سوزان ندارد. پس درختهای برافراشته با سايه های گسترده برای چيست؟
هيچ ضعف و ناتوانی در آنجا نيست. پس تخت و کنيز برای چيست؟
سرما وگرما، برف و باران و دزد و درنده ای ندارد. پس خانه و قصر و سرپناه برای چيست؟
هيچ نيازی در آنجا نيست. پس ميوه های خوش طعم و شرابهای گوارا و مرغهای بريان برای چيست؟
بهشت و بهشتيان جاودانند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:46  توسط علیرضا رعنا  | 

زندگی نامه بابک خرمدین دلاور آذربایجان

بابك فرزند مرداس در منطقه آذربایجان به دنیا آمد و از همان ابتدای كودكی نشانه‌های نبوغ و دلاوری را از خود نمایان ساخت. وی رسم آزادگی و عیاری را افزون تر از نوجوانان روزگار خود آموخت تا واقعه ای را تاریخ رقم زند كه همواره جاودان خواهد ماند .

قلعه بابک خرم دین


بابکیم

قارتال كيمي يووا قوردو بابكيم

وحشي معتصمين برابرينده

پولاد قيلينجيني ووردو بابكيم

نه هارون نه مآمون نه ده معتصم

شيرين يوخويا گتمدي دئسه م


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:17  توسط علیرضا رعنا  | 
سرعین

مرضی دردی بدندن بدر ایلر سرعین

سنی بیر عمرگوزل بختور ایلر سرعین

ایلده بیر دفعه گلوب چیم گوزلیم بو سولارا

نظر ایله بو گلستاندا گزن آهو لارا



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:19  توسط علیرضا رعنا  | 


چند گفتار از علی ابن ابیطالب ( ع )

۱ـ سخنان شما سنگهای سخت را نرم می کند .

۲ـ دعوت کننده ای که فاقد عمل باشد مانند تیر اندازی است که کمان او زه ندارد .

۳ـ کسی که بر مرکب شکیبایی سوار شود به پیروزی نهایی دست می یابد .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:55  توسط علیرضا رعنا  | 

آنکه با خودش تنهاست هنوز کامل نیست."تن"



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:30  توسط علیرضا رعنا  | 

ای جوان اویما بو دونیا قوجالان دونیادی

اولیالر باشنی غوغایه سالان دونیادی

آرزو شیشه سنی داشه چالان دونیادی

اژدها تک آچوب آغزین بشری بیربیر اوتور

بیر ینه جشن تولد بیر ینه یاس توتور

پرآچوب قوش کیمین گوگلرده قند چالسان اگر

مملکتلر سندین اوز آدووا آلسان اگر

کره ماهه گدیب ایللرینن قالسان اگر

چاره یوخ اولماقا بیر گون چاتاجاق نوبه سنه

خسته جسمین تکجه قالار ایکی آرشین کفنه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:47  توسط علیرضا رعنا  | 
روزی دروغ به حقیقت گفت:

میل داری با هم شنا کنیم؟حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد.آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.حقیقت لباسش را درآورد.دروغ حیله گر فورا لباسهای او را پوشید.از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:14  توسط علیرضا رعنا  | 
عشق معمار عالم است.

هریه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:21  توسط علیرضا رعنا  | 
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر گل ندمیده ست هنوز٬

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز؟

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش رااز مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

باسلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را٬ مالامال از یاری ٬غمخواری٬

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند

شادی روی تو!ای دیده به دیدار تو شاد!

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ٬ عطر افشان ٬ گلباران باد! 

                                ( فریدون مشیری)  

                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:51  توسط علیرضا رعنا  | 
من تو را می خواهم

بر لب جوی فراموشی تو

بوته ای می روید.

من تو را

مثل ذرات هوا می خواهم.

کوه در حسرت یک جرعه طنین

من تو را مثل صدا

مثل صدا می خواهم.

تو به من نزدیکی

مثل خورشید به گل٬

مثل تصویر به آب٬

مثل آواز قدمهای دو همراه به پل٬

با صدای تو نمی ترسم از این تاریکی.

من تو را مست و رها می خواهم.

مثل یک تکه ابر٬

در سراشیبی یک تپه سبز.

با تو از خلقتم آگاه شدم.

با تو فهمیدم انسان هستم.

من تو را مثل خدا می خواهم.

بگذار

راحت و ساده بگویم یارا٬

من تو را می خواهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:50  توسط علیرضا رعنا  | 
میوه ها و شخصیت های انسانها

انواع میوه ها به شما تعارف شود کدام میوه را انتخاب میکنید؟پرتقال موز نارگیل و ...

چنانچه آیا می دانید که می توانید از روی میوه انتخاب شده شخصیت آدم ها را بشناسید و بر اساس میوه های م ورد نظر بگویید که شرایط روحی روانی اشخاص مختلف چگونه است؟پس میوه دلخواه خود را انتخاب کنید و به راز های شخصیتی خود و دوستانتان پی ببرید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 19:40  توسط علیرضا رعنا  | 
به یاده تم
اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند. you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially mine

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot ev
به یادم باش
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 19:27  توسط علیرضا رعنا  | 
از بهار کدامین سال

مرا در خاک نامرغوب گلدان

آب می دهی٬

تا فصلهای خاکستری خاموش

دست خالی

هی بیایند

هی بروند

و من

بر مدار بی جوابی

هی بچرخم

و آخر نفهمم

مرا زیادی آب داده ای

یا

زیادی گریسته ام

بر خاک دستهایم

که مرداب لحظه هایش را

به خواب دیده

پس از این همه

به بادم بسپار

بیش از این مرا

در حسرت بهار

و

پاییز را در حسرت من

مگذار.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:5  توسط علیرضا رعنا  | 

بایرامنیز موبارک

پیش وجودت از عدم زنده ومرده راچه غم؟

کزنفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بردرم

آمدنت که بنگرم گریه نمی دهد امان

سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد.
نوروز مبارک

سال نو مبارک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:32  توسط علیرضا رعنا  |